گنج

غزل شمارهٔ ۲۱۳۱

خورشید ترا از خط شبرنگ وبال استچون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است
از خنجر سیراب نترسد جگر ماهر چند که می صاف بود مفت سفال است
هر دانه که از آبله دست نشد سبززنهار مکن میل که آن تخم وبال است
در سلسله آبله دست توان یافتامروز درین دایره آبی که حلال است
موقوف به آسایش چرخ است قرارمهر کار که موقوف محال است، محال است
از بس که گرفتار گرفتاری خویشمهر حلقه دامم به نظر چشم غزال است
بر بستر گل وقت خزان تکیه نمایدآن را که ز طاوس، نظر بر پر و بال است
صائب سخن غنچه نشکفته همین استجمعیت دل در گره سخت ملال است