گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۸۹

از خطِّ دلْ سیه، ز رخش آب و تاب رفتمظلوم ظالمی که به پای حساب رفت
مشت زری که غنچه ز بلبل دریغ داشتدر یک نفس تمام به خرج گلاب رفت
آورد نبض دولت بیدار را به دستدر سایه نهال تو هر کس به خواب رفت
شد رشته ام گره ز خیال دهان یارعمر دراز در سر این پیچ و تاب رفت
از قرب گلرخان لب خندان کسی نبردشبنم برون ز باغ به چشم پر آب رفت
خواهد گرفت دامن آتش به خون منخوناب حسرتی که مرا از کباب رفت
خود را چو شبنم آن که درین باغ جمع کرداز خود برون به یک نظر آفتاب رفت
صائب به این خوشم که شدم محو در محیطهر چند سر به باد مرا چون حباب رفت