غزل شمارهٔ ۲۰۸۸
یک تن دل شکسته ز اهل وفا نیافتصد حرف آشنا زد و یک آشنا نیافت
محضر به خون بستر گل می کند درستپهلوی من شکستگی از بوریا نیافت
بر چوب بست غیرت من دست شانه رادست این چنین به زلف نسیم صبا نیافت
در پیش غنچه دهن دلفریب اوتا پسته لب گشود، دل خود به جا نیافت
از دست کوته است، که در زیر سنگ باد!نخل قدش که جای در آغوش ما نیافت