غزل شمارهٔ ۲۰۶۳
بر کافران خدای جهان گر رحیم نیستچون زلف را ز آتش روی تو بیم نیست
بر خاک همچو طایر یک بال می تپدآن را که دل ز تیغ ملامت دو نیم نیست
بی آه سرد یاد نداریم سینه راشکر خدا که خانه ما بی نسیم نیست
بی درد در سخن نبود جوهر اثربی قدر و قیمت است گهر تا یتیم نیست
بی برگ شو که عشرت روی زمین تمامدر خانه ای است فرش که در وی گلیم نیست
ما از کجی به کوچه دیگر فتاده ایمحرفی است این که وضع جهان مستقیم نیست
از دوزخ و بهشت نظر بسته ایم ماپرواز ما به شهپر امید و بیم نیست
ما غافلان بساط اقامت فکنده ایمدر وادییی که کوه در او مستقیم نیست
صائب شود گشاده دلش بی گرهگشاهر غنچه ای که چشم به راه نسیم نیست