گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۶۱

در نامجو شرافت ذاتی تمام نیستیاقوت چون عقیق مقید به نام نیست
از عشق می توان به حیات ابد رسیدبی جوش عشق شیره جان را قوام نیست
عشاق را درستی دل در شکستگی استاین ماه تا هلال نگردد تمام نیست
تیغش چو برق از دل مجروح ما گذشتهر دولتی که تیز بود مستدام نیست
گاهی ز وصل دختر رز چشمی آب دهکاین شوخ دیده قابل عقد دوام نیست
از انتقال حق دل خود جمع کرده استبا خصم هر که در صدد انتقام نیست
جنگ گریز می کند از کاه کهربااز بس که در زمانه ما التیام نیست
طوطی به یک دو حرف مکرر عزیز شدتکرار حرف، عیب ز شیرینی کلام نیست
کمتر ز برق بود خودآرایی بهارهر دولتی که تیز بود مستدام نیست
بیت الحرام دیگر و میخانه دیگرستدر کوی عشق بحث حلال و حرام نیست
فکر کنار و بوس ندارند عاشقاندر سینه های گرم تمنای خام نیست
چون ره کنیم در دل مشکل پسند تو؟ما را که در حریم تو راه سلام نیست
از چشم شور خلق، شکر تلخ می شودبا لطف خاص، چاشنی لطف عام نیست
تاج زرست آتش جانسوز، شمع رابی عشق، آفرینش آدم تمام نیست
زنهار حرف راست ز دیوانگان مجویدر کشوری که سنگ ملامت تمام نیست
صائب چرا کنیم شکایت ز لاغری؟کم نعمتی است در پی ما چشم دام نیست؟