گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۵۹

از چشم ما سرشک فشاندن کمال نیستاین خانه را به آب رساندن کمال نیست
ظلم است تیغ بر سپر افکندگان زدنناخن به داغ لاله رساندن کمال نیست
با ما ستاره سوختگان دشمنی بس استنشتر به خون مرده خلاندن کمال نیست
دست تعدی از سر پیران کشیده دارپشت کمان به خاک رساندن کمال نیست
از خاکمال، سایه محابا نمی کندافتاده را به خاک کشاندن کمال نیست
دنیا و آخرت چه بود با وجود حق؟بر هیچ و پوچ دست فشاندن کمال نیست
در پنجه تصرف اگر هست جوهریدر مغز سنگ ریشه دواندن کمال نیست
داری اگر براق تجرد به زیر رانبر پشته سپهر جهاندن کمال نیست
برد قمار عشق به مقدار سادگی استبر کاینات نقش نشاندن کمال نیست
آن را که بر جنون نزد از بوی نوبهارناخن به چوب گل نپراندن کمال نیست
زان خرمنی که خوشه پروین در او گم استبر مور دانه ای نفشاندن کمال نیست
صائب مگو به مردن بیدرد حرف عشقآب خضر به خاک فشاندن کمال نیست