گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۵۸

دیوانه را ز حلقه طفلان ملال نیستهر جا جمال هست غمی از جلال نیست
شبنم به آفتاب ز روشندلی رسیدپرواز آسمان تجرد به بال نیست
خورشید بدر کرد مه ناتمام رااز ناقصان کناره گرفتن کمال نیست
آفاق را گرفت به یک جلوه آفتابهر دولتی که تیز بود بی زوال نیست
در ملک نیستی نتوان احتیاج یافتهر جا که فقر هست زبان سؤال نیست
هر جا که آب هست تیمم نمی کنندحاجت به عذر با عرق انفعال نیست
در خاک پاک، آب گل و لاله می شوداز ما دریغ داشتن می حلال نیست
دور از تو با خیال به دل آشنای توداریم عالمی که ترا در خیال نیست
دلگیر نیست آن لب میگون ز خط سبزآب حیات را ز سیاهی ملال نیست
آمد شد نگاه بود ترجمان مادر بزم آرمیده ما قیل و قال نیست
زان چشم ما به یک نگه دور قانعیمهر چند نافه را خبری از غزال نیست
روز جزا ز مفلسی خویش غافل استاز فکر مال، خواجه به فکر مآل نیست
خاکی نهاد باش که نور چراغ مهرهر چند پایمال شود پایمال نیست
صائب نمی رسد به ادب هیچ گوهریبا گوشوار خاصیت گوشمال نیست