غزل شمارهٔ ۲۰۵۷
از پیچ و تاب جسم، روان را ملال نیستدر ساز، نغمه را خبر از گوشمال نیست
آزادگان ز خست افلاک فارغندسرو بهشت را غمی از خشکسال نیست
روشندلان ز مرگ محابا نمی کنندخورشید را ملاحظه ای از زوال نیست
اظهار فقر کار فرومایگان بودآنجا که فقر هست زبان سؤال نیست
از پاشکستگان چراغ است تیرگیدر هر سری که عقل بود بی ملال نیست
در کیش ما که لاف تمامی بود ز نقصاظهار نقص هر که کند بی کمال نیست
اهل کمال را لب اظهار خامش استمنت پذیر ماه تمام از هلال نیست
صائب هزار پله ز خاکم فتاده تردر وادیی که نقش قدم پایمال نیست