غزل شمارهٔ ۲۰۴۴
ما را دماغ جنگ و سر کارزار نیستورنه دل دو نیم کم از ذوالفقار نیست
دیوانه ای که می رمد از سنگ کودکانبیرون کنش ز شهر که کامل عیار نیست
از خواب درگذر که سپهر وجود راانجم بغیر دیده شب زنده دار نیست
چون موجه سراب اسیر کشاکش استپایی که در مقام رضا استوار نیست
پیداست چیست لنگر مشت غبار مادر عالمی که کوه گران پایدار نیست
با زاهدان خشک مکن گفتگوی عشقشمشیر چوب را جگر کارزار نیست
از دل برون نمی رود امید بخت سبزهر چند تخم سوخته را نوبهار نیست
چون وا نمی کند گره از کار هیچ کس؟دست فلک اگر ز شفق در نگار نیست
از هیزم است آتش سوزنده را حیاتمنصور را ملاحظه از چوب دار نیست
چون ماهی ضعیف که افتد در آب تنددر اختیار خویش مرا اختیار نیست
از حال هم ز مرده دلی خلق غافلندورنه کدام سینه که لوح مزار نیست؟
خمیازه را به خنده غلط کرده اند خلقورنه گل شکفت درین خارزار نیست
(با حکمم ایزدی چه بود گیر و دار خلق؟خاشاک را در آب روان اختیار نیست)
(در هیچ سینه نیست که نشکسته ناخنییک داغ سر به مهر درین لاله زار نیست)
ریحان زلف اگر چه ز دل زنگ می بردصائب به دلنشینی خط غبار نیست