گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۴۳

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: انپدیدنیست۱۸ بیت
آفاق روشن و مه تابان پدید نیستپر شور عالمی و نمکدان پدید نیست
از مهر تا به ذره و از قطره تا محیطچون گوی در تردد و چوگان پدید نیست
در موج خیز گل چمن آرا نهان شده استآب از هجوم سنبل و ریحان پدید نیست
پوشیده است سبزه بیگانه باغ راجز بوی خوش اثر ز گلستان پدید نیست
هر برگ سبز، طوطی شیرین تکلمی استگردی اگر چه از شکرستان پدید نیست
چندین هزار صید درین دشت پر فریبدر خاک و خون تپیده و پیکان پدید نیست
در جوش و ذره، چشمه خورشید گم شده استاز موج تشنه، چشمه حیوان پدید نیست
دل واله نظاره و دلدار در حجابآیینه محو و چهره جانان پدید نیست
از انتظار آب گهر خلق چون صدفیکسر دهن گشاده و نیسان پدید نیست
مصر از هجوم مشتریان تنگ گشته استهر چند جلوه مه کنعان پدید نیست
می خون و شمع آه جگرسوز و دل کباببزم نشاط چیده و مهمان پدید نیست
این جلوه گاه کیست که تا می کنی نگاهچیزی بغیر دیده حیران پدید نیست
آورده است چشم جهان بین من غبار؟یا از غبار خط رخ جانان پدید نیست
تا پا کشند بیجگران از طریق عشقاز کعبه غیر خار مغیلان پدید نیست
دل در میان داغ جگرسوز گم شده استاز جوش لعل، کوه بدخشان پدید نیست
بیرون بر از سپهر مرا، روشنی ببیننور چراغ در ته دامان پدید نیست
بند خموشی از دهن من گرفته انددر عالمی که هیچ زبان دان پدید نیست
صائب به شهرهای دگر رو مرا ببیناین سرمه در سواد صفاهان پدید نیست