غزل شمارهٔ ۲۰۲۳
دلبستگی است مادر هر ماتمی که هستمی زاید از تعلق ما، هر غمی که هست
خود را ز واصلان دیار فنا شمارتا بر دل تو سور شود ماتمی که هست
با تشنگی باز که در زیر آسماندلهای آب کرده بود، شبنمی که هست
از خود رمیده ای است که خود را نیافته استامروز در بساط جهان بیغمی که هست
هر چند در دهان تو خاک سیه زنندچون نقش، خوش برآی بر هر خاتمی که هست
زخم تو بی نیاز ز مرهم نمی شودتا صرف دیگران نکنی مرهمی که هست
آتش ز سنگ و لعل ز خارا گرفته اندمحکم بگیر دامن کوه غمی که هست
بر مهلت زمانه دون اعتماد نیستچون صبح در خوشی به سر آور دمی که هست
سالک اگر به دامن خود پای بشکنددر دل کند مشاهده هر عالمی که هست
هرگز سری ز روزن دل برنکرده اندجمعی که قانعند به این عالمی که هست
با خامشی بساز که در خاکدان دهرچاه فرامشی است همین محرمی که هست
صائب دو شش زدند درین عالم سپنجآنها که ساختند به نقش کسی که هست