غزل شمارهٔ ۲۰۲۲
رزق دهن تیغ بود هر گلو که هستقالب تهی ز سنگ کند هر سبو که هست
نتوان به هر دو دست سر خود نگاهداشتبازیچه محیط شود هر کدو که هست
واصل به بحر می شود این جویبارهادر پای خم شکسته شود هر سبو که هست
چون غنچه هر قدر که گره سخت تر کنیآخر به باد می رود این رنگ و بو که هست
چندان که می برند فرورفتگان به خاکیک ذره کم نمی شود این آرزو که هست
از بحر، بی طلب صدفت پر گهر شودگردآوری اگر کنی این آبرو که هست
ما از وضو به شستن دست از جهان خوشیمپیوسته تازه روی بود این وضو که هست
چندان که مردمان به سخن دل نمی دهندما بس نمی کنیم ازین گفتگو که هست
صائب ز ناز و نعمت دنیای پر فریبما را بس است این دل بی آرزو که هست