غزل شمارهٔ ۲۰۱۶
چندین جمال هست نهان در جلال دوستخوشتر ز گوشوار بود گوشمال دوست
پیوند نابریده میسر نمی شودموقوف انقطاع بود اتصال دوست
در پرده آب کرد دل کاینات راای وای اگر ز پرده برآید جمال دوست
اوج وصال در خور پرواز ما نبودبی بال و پر شدیم به امید بال دوست
پیوسته با محیط بود جویبار موجدل را که منع می کند از اتصال دوست؟
بر سنگ زن که آهن زنگار خورده ای استآیینه ای که آب نشد از مثال دوست
چون طفل روزه دار، سراپای دیده ایمتا از کدام ابر برآید هلال دوست
معنی ربوده است مرا بیشتر ز لفظپروای دوست نیست مرا از خیال دوست
موج و حباب تیره کند بحر صاف راحاجت به خط و خال ندارد جمال دوست
گردد ز خشکی و تری شاخ مختلفعام است ورنه فیض نسیم وصال دوست
از ناله و فغان نشود طبع من ملولجمع است خاطرم ز دل بی ملال دوست
در نوبهار حشر نیاید برون ز خاکهر دانه دلی که نشد پایمال دوست
بگذر ز سر، که هر که درین راه سر نباختدر جیب خاک ماند سرش ز انفعال دوست
هر ذره ای نو ای اناالشمس می زنددر خانه ام ز روشنی بی زوال دوست
ظرف حباب در خور بحر محیط زیستصائب مرا بس است امید وصال دوست