گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۱۵

از لخت دل مرا مژه در چشم تر شکستچون شاخ نازکی که ز جوش ثمر شکست
چون تیغ آب جوهر من شد زیادترچندان که روزگار مرا بیشتر شکست
جای شراب عشق نگیرد شراب عقلنتوان خمار بحر به آب گهر شکست
در عاشقی همین دل بلبل شکسته نیستاول سبوی غنچه درین رهگذر شکست
از جام غیر، آن لب میگون زیاد نیستباید خمار خود ز شراب دگر شکست
گردید توتیای قلم استخوان مناز بس مرا فراق تو بر یکدگر شکست
مژگان اشکبار تو ای شمع انجمنصد تیغ آبدار مرا در جگر شکست
خون می گشاید از رگ الماس سایه اشآن نیش غمزه ای که مرا در جگر شکست
صائب چه شکرهاست که ما را چو زلف، یاردر هر شکستنی به طریق دگر شکست