گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۱۴

نتوان ز دل غبار ملال از شراب شستزنگ از جبین آینه نتوان به آب شست
از می خمار آن لب میگون ز دل نرفتداغ شراب را نتواند شراب شست
صافی نمی شود دل صد پاره بی گدازگل رنگ خون ز چهره به اشک گلاب شست
از بخت تیرگی به گرستن نمی ردچون خط سرنوشت که نتوان به آب شست
در غیرتم که انجم شب زنده دار راتردستی خیال که از دیده خواب شست؟
چندان ز شرم روی تو زد غوطه در عرقکز روی ماه داغ کلف آفتاب شست
از روی شرمگین تو گلگونه حیاهر چند خون خورد، نتواند شراب شست
با عشق هر که مسلک عقل اختیار کرداز آب خضر دست به موج سراب شست
یک رشته تاب مهر تو از دل بجا نماندداغ از کتان من تری ماهتاب شست
در خون دل مرو که سیه روی می شودهر اخگری که چهره به اشک کباب شست
از دل به می نرفت کدورت که از گهرمشکل توان غبار یتیمی به آب شست
صائب به می ز دل نتوان تیرگی زدوداز لاله داغ را نتواند سحاب شست