غزل شمارهٔ ۱۹۹۷
با عارض تو چهره شدن کار آینه استدولت نصیب دیده بیدار آینه است
خودبینی از سرشت بزرگان نمی رودگر خود سکندرست گرفتار آینه است
بشکن طلسم صورت و جاوید زنده باشآب حیات در پس دیوار آینه است
هر صبحدم به روی تو از خواب می جهدحسرت مرا به دولت بیدار آینه است
زنگ کدورت از دل تاریک ما نبردصیقل که داس سبزه زنگار آینه است
حد کسی است بر رخ او حرف خط زند؟این نقش را بر آب زدن کار آینه است
بی پرده می دهد به نظر جلوه عیب راصائب رهین منت سرشار آینه است