غزل شمارهٔ ۱۹۴۱
شیطان دلیر بر تو ز حال خراب توستدزدی است این که پرده گلیمش ز خواب توست
چشم سفید کرده خود را عزیز دارکان یوسفی که می طلبی در نقاب توست
از کوشش تو می رود از پیش کار ماپای به خواب رفته ما در رکاب توست
آب از عقیق و رنگ و ز یاقوت می بردآن شوخ دیده ای که حریف شراب توست
چون لاله برگ عیشی اگر هست در جهاندر پرده دلی است که داغ و کباب توست
شوخی و شرم جمع نکرده است هیچ کساین برق خانه سوز نهان در سحاب توست
از خط اگر چه حسن تو شد پای در رکاببیهوشیم ز باده پا در رکاب توست
چشم ترا غبار علایق گرفته استورنه رموز هر دو جهان در کتاب توست
ز آهستگی بریده شود راه دور عشقزنجیر پای سعی تو صائب شتاب توست