غزل شمارهٔ ۱۹۴۰
شاهنشهی است عشق که عالم گدای اوستبرخاست هر که از سر عالم لوای اوست
آزاده ای که کنج قناعت گرفته استشیرازه حضور جهان بوریای اوست
آن مطربی که پرده ما را دریده استرقص فلک ز زمزمه جانفزای اوست
در دام می کشد دل صحرایی مرااین مردمی که با نگه آشنای اوست
در چشمه سار تیغ تو تا چند خون خورد؟مرگی که زندگانی من از برای اوست
بیدرد نیستم که شکایت کنم ز جورهر شکوه ای که هست مرا از وفای اوست
چون در رکاب برق سواران سفر کند؟بیچاره ای که شیشه دل زیر پای اوست
مسند به روی دست سلیمان فکنده استتا مور پا شکسته ما در هوای اوست
فردوس را ز داغ تغافل کند کبابکبری که در دماغ من از کبریای اوست
زنجیر پاره کردن سوداییان عشقموقوف باز کردن بند قبای اوست
صائب کسی که خرمن من سوخته است ازوابر بهار، سایه دست سخای اوست