غزل شمارهٔ ۱۹۳۸
سرچشمه حیات لب می چکان اوستعمر دوباره سایه سرو روان اوست
خورشید اگر چه تاج سر آفرینش استگلمیخ آستان ثریا مکان اوست
ماهی که روشن است شبستان خاک ازوبرگ خزان رسیده ای از بوستان اوست
هر چند بی کنار و میان است آن محیطدست تصرف همه کس در میان اوست
در هیچ سینه نیست که داغی نهفته نیستزان آتش نهان که فلکها دخان اوست
آن شاهباز قدس که عشق است نام اودل بیضه شکسته ای از آشیان اوست
عشق است میر قافله عالم وجودچرخ میان تهی جرس کاروان اوست
خونین اگر بود سخن عشق دور نیستدلهای چاک همچو قلم در بنان اوست
بی چشم زخم، جوهر انسان کامل استآیینه ای که نه فلک آیینه دان اوست
خاکستری است چرخ که عشق است اخگرشگنجینه ای است دل که خرد پاسبان اوست