گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۳۷

ماری است نی که مهره دل بیقرار اوستجاروب سینه ها نفس بی غبار اوست
هر چند کز دو دست شود باز عقده هاواکردن گره به یک انگشت، کار اوست
در پرده سازهای دگر حرف می زنندبی پرده حرف عشق سرودن شعار اوست
عیش و نشاط و خرمی و عشرت و سروردر زیر سایه علم پایدار اوست
جان می دهد به نغمه سیراب خلق راآب حیات قطره ای از جویبار اوست
هر کشتی دلی که به گرداب غم فتادباد مرادش از نفس بیقرار اوست
بی برگ و برگ عیش برد عالمی ازوبی بار و دوش اهل جهان زیر بار اوست
خوشوقت می کند به نفس اهل حال رااین باغ، تازه رو ز نسیم بهار اوست
گلگون باده دارد اگر تازیانه ایهنگام سیر و دور، دم شعله بار اوست
چاه ذقن که آب شود دل ز دیدنشمهری ز محضر بدن داغدار اوست
دارد دم مسیح همانا در آستینزینسان که زنده کردن دلها شعار اوست
از دیده غزال رباینده تر بودسوراخ ها که در بدن زرنگار اوست
صائب به هر دلی که خراشی ز درد هستغافل مشو که سکه دارالعیار اوست