گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۳۵

آن روی آتشین که جگرها کباب اوستنور و صفای شمع و گل از آب و تاب اوست
در چهره گشاده صبح بهار نیستفیضی که در گشودن بند نقاب اوست
در هیچ دیده آب نخواهد گذاشتناین روشنی که با رخ چون آفتاب اوست
از دور باش غیر ندارم شکایتیهر شکوه ای که هست مرا از حجاب اوست
روز حساب اگر چه ندارد نهایتیکوته به پرسش ستم بی حساب اوست
از ضعف اگر چه ما به زمین نقش بسته ایمجان نفس گسسته ما در رکاب اوست
یک مو ز پیچ و تاب میان تو کم نشدهر چند پیچ و تاب من از پیچ و تاب اوست
گر دیگران به لطف و به احسان مقیدندصائب اسیر شیوه ناز و عتاب اوست