گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۲۲

احوال دل ز دیده خونبار روشن استحال درون خانه نمایان ز روزن است
روشندلان همیشه سفر در وطن کننداستاده است شمع و همان گرم رفتن است
در انتظام کار جهان اهتمام خلقمشق جنون به خامه فولاد کردن است
جوهر بس است بیضه فولاد را حصارآن را که دل قوی است چه حاجت به جوشن است؟
دست و دهن اگر چه نماید تنور رزقنسبت به دست کوته ما چاه بیژن است
شستن به اشک، گرد کدورت ز روی دلآیینه را به دامن تر پاک کردن است
ظالم به مرگ سیر نگردد ز خون خلقدر خواب، کار تشنه لبان آب خوردن است
دل چون کمال یافت نهد پای بر فلکچون دانه خوشه گشت رجوعش به خرمن است
صائب ز خود برآی که شرط طریق عشقگام نخست از خودی خود گذشتن است