غزل شمارهٔ ۱۹۱۹
هر چند چشم مست تو هشیار عالم استبا بوالهوس شراب مخور، کار عالم است
از درد عشق، روی به خوناب شسته ای استهر گل که در سراسر گلزار عالم است
دیوانه ای که چشم غزالش پلنگ بودامروز رام کوچه و بازار عالم است
در راه دل، پیاده دنبال مانده ای استهر چند عقل، قافله سالار عالم است
جز عارفی که از خودی آزاد گشته استهر کس که هست صورت دیوار عالم است
بر هر دلی که خواب گران پرده دار شددر آرزوی دولت بیدار عالم است
بر خود زبان آتش سوزان کند درازچون خار هر که در پی آزار عالم است
در چشم عارفان جهان ابر رحمتی استاین غفلتی که پرده زنگار عالم است
از قید سنگ می شود آخر شرر خلاصرحم است بر کسی که گرفتار عالم است
داند به سیم قلب گران ماه مصر راآن پاک دیده ای که خریدار عالم است
از ره مرو که دیده شیر حوادث استگر روشنایی به شب تار عالم است
لب تشنه ای است کآب نمی داند از سراببیچاره ای که واله رخسار عالم است
صائب مرا به خواب نخواهد گذاشتنبیدار دولتی که نگهدار عالم است