غزل شمارهٔ ۱۹۱۴
کام از تو هر که یافت سلیمان عالم استدستی که در میان تو شد حلقه خاتم است
پروای آفتاب قیامت نمی کندهر دل که زیر سایه آن زلف پر خم است
بی غم حیات نیست دل دردمند رامی آید از بهشت برون هر که آدم است
دارد به یاد، سر و دو صد نخل میوه دارعمر دراز لازمه روزی کم ست
در لاله زار عشق ز گفتار آتشینپا در رکاب، مهر خموشی چو شبنم است
نخل از زمین پاک فلک سیر می شودبال مسیح پاکی دامان مریم است
در راه صاحبان سخن چوب منع نیستطوطی درون خلوت آیینه محرم است
از بیم انقطاع همان می تپد دلمدر بحر اگر چه ریشه این موج محکم است
پروای زخم نیست دل آب گشته راصائب به زخم آب همان آب مرهم است