گنج

غزل شمارهٔ ۱۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یندسترا۱۴ بیت
تا توان کردن ز خونِ ما نگارین دست رااز حنا بهرِ چه باید کرد رنگین دست را
سینه‌اش از بادهٔ لعلی بدخشان می‌شودهر که سازد چون سبو در خواب بالین‌‌دست را
انتظارِ قتل، کارِ عاشقان را ساخته استتا تو می‌سازی بلند ای کوهِ تمکین دست را
بس که از دل‌های خونین است زلفش مایه‌دارمی کند در هر سراسر، شانه رنگین دست را
پایِ ایمانِ جهانی در خَمِ لغزیدن استبر میاور ز آستین ای دشمنِ دین دست را
رشتهٔ نازک، گوهرِ دلها ازان نازک‌تر استزینهار آهسته کش در زلفِ مشکین دست را
بحر را سر پنجهٔ مرجان نیندازد ز جوشچند بر دل می‌نهی از بهر تسکین دست را
فرصتِ خاریدنِ سر، خواجه را از حرص نیستکی معطل می گذارد جسمِ گُرگین دست را
خون گریبان می‌درد از زخم هر دم بر تنمتا که خواهد ساخت از خونم نگارین دست را
بر نمی‌دارد گل از دامانِ شبنم دستِ خویشچون به آسانی کشد ز آیینه خودبین دست را
قمریان را عقده‌ای ای سرو از دل باز کنتا به کی بیکار بتوان داشت چندین دست را
بیستون را تیشه‌ام در حملهٔ اول گداختنیست با من نسبتی فرهادِ سنگین دست را
خشک می‌گردد ز حیرت چون به دامانش رسدمی‌کنم بی‌طاقتی چندان که تلقین دست را
کی به خونِ قطره صائب پنجه رنگین می کند؟آن که چون مرجان کند از بحرِ خونین دست را