گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۸۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: لبرابرست۱۳ بیت
دیوانه خموش به عاقل برابرستدریای آرمیده به ساحل برابرست
گردی که خیزد از قدم رهروان عشقبا سرمه سیاهی منزل برابرست
دارد به چهره گوهر ما در محیط عشقگرد یتیمیی که به ساحل برابرست
در وصل و هجر، سوختگان گریه می کننداز بهر شمع، خلوت و محفل برابرست
رحم است بر کسی که نرست است از خودیاین قید با هزار سلاسل برابرست
دلگیر نیستم که دل از دست داده امدلجویی حبیب به صد دل برابرست
در زیر پای سدره و طوبی است مرقدشهر کشته را که جلوه قاتل برابرست
می رقصی از نشاط می ناب، غافلیکاین رقص با تپیدن بسمل برابرست
فهم رموز عشق ز ادراک برترستاینجا شعور عالم و جاهل برابرست
دست از طلب مدار که دارد طریق عشقاز پا فتادنی که به منزل برابرست
آخر به وصل شمع چو پروانه می رسدهر دیده را که روشنی دل برابرست
در کشوری که عشق گرانمایه، گوهری استدر یتیم و آبله دل برابرست
صائب ز دل به دیده خونبار صلح کنیک قطره اشک گرم به صد دل برابرست