غزل شمارهٔ ۱۸۸۵
سرچشمه نشاط دل پاک گوهرستتا دل شکفته است، سخن تازه و ترست
جز حرف تلخ عشق کز او تازه است جاندل می گزد اگر همه قند مکررست
مجنون پاکباز بود فارغ از حسابدیوانه را چه کار دیوان محشرست؟
حقی که هست دختر رز را به میکشاندر پیش حق شناس به از شیر مادرست
تخت است دل چو از غم ایام شد سبکسر چون گران شود ز می لعل، افسرست
ماه تمام، گاه شود بدر و گه هلالدوری که برقرار بود دور ساغرست
باشد به خون غم می گلرنگ تشنه ترشاهین اگر چه تشنه به خون کبوترست
هر چند می کند می گلرنگ کار خویشاز دست ساقیان گل اندام خوشترست
در بحر بیکنار نگیرد قرار موجهر ناز او مقدمه ناز دیگرست
زان تیغ الحذر که ز پیچ و خم میاندر چشم موشکاف، سراپای جوهرست
زین صیدها که هست درین طرفه صیدگاهدر پای خم شکار بط می نکوترست
صائب کجا ز درگه صاحبقران رود؟دولت درین سرا و گشایش درین درست