غزل شمارهٔ ۱۸۸۳
پرواز من به بال و پر تیغ و خنجرستهر زخم، مرغ روح مرا بال دیگرست
ما صلح کرده ایم ز گلشن به درد و داغآتش گل همیشه بهار سمندرست
تخت است دل ز وسوسه چون آرمیده شدسر چون ز فکر پوچ تهی گشت افسرست
پای شکسته بر سر زانوی منزل استدست ز کار رفته در آغوش دلبرست
از آرزوی جنت دربسته فارغ استآن را که سر به جیب کشیدن میسرست
موی میان نازک پرپیچ و تاب اوستتیغ برهنه ای که سراپای جوهرست
خودبینی از حیات ابد سنگ راه توستاز آب خضر، آینه سد سکندرست
از جاده بی نیاز بود رهنورد شوقکلکی که کجروست مقید به مسطرست
صائب به سیم و زر نتوان شد ز اغنیاآن را که هست چهره زرین توانگرست