غزل شمارهٔ ۱۸۷۹
آن بلبلم که باغ و بهارم دل خودستآن طوطیم که آینه دارم دل خودست
دستم نمی رسد به گریبان ساحلیزین بحر بیکنار کنارم دل خودست
هر مشکلی که بود گشودم به زور فکرمانده است عقده ای که به کارم دل خودست
چون ماه چارده به سر خوان آفتابپیوسته رزق جان فگارم دل خودست
از دیگران چراغ نخواهد مزار منکز سوز سینه شمع مزارم دل خودست
از شرم نیست بال و پر جستجو مراچون باز چشم بسته شکارم دل خودست
فارغ ز نور عاریه چون چشم روزنمخورشید و ماه لیل و نهارم دل خودست
صائب به سرمه دگران نیست چشم منروشنگر دو دیده تارم دل خودست