غزل شمارهٔ ۱۸۷۸
تازه است دایم از سیهی داغ عندلیبدر گلشنی که زاغ و زغن بی نهایت است
مشمار سهل رخنه گفتار خویش راکاین رخنه در خرابی تن بی نهایت است
دست ز کار رفته ز برگ است بیشتردر کشوری که سیب ذقن بی نهایت است
در غربت است چشم حسودان به زیر خاکاین چاه در زمین وطن بی نهایت است
از مستمع گشوده شود چشمه سخنهر جا سخن کش است، سخن بی نهایت است
دندان به دل فشار که بر خوان روزگاراین لقمه های دست و دهن بی نهایت است
جای دو مغز در ته یک پوست بیش نیستدر تنگنای چرخ دو تن بی نهایت است
صائب سخن پذیر درین روزگار نیستورنه مرا به سینه سخن بی نهایت است
زان غنچه لب شکایت من بی نهایت استتنگ است وقت، ورنه سخن بی نهایت است
در سینه گشاده من درد و داغ عشقچون نافه در زمین ختن بی نهایت است
پرهیز در زمان خط از یار مشکل استدر نوبهار، توبه شکن بی نهایت است
ماه تمام می کند ایجاد هاله راتا شمع روشن است لگن بی نهایت است
چون میوه در تو تا رگ خامی به جای هستگردن مکش، که دار و رسن بی نهایت است