گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۷۲

هشیار زیستن نه ز قانون حکمت استدر کارخانه ای که نظامش به غفلت است
این کنج عزلتی که گرفته است شیخ شهردر چشم اهل دید کمینگاه شهرت است
بند از دهان کیسه گشودن، نه از زبانای خواجه در طریقه ما شکر نعمت است
سوداگرست هر که دهد زر به آبرویآن کس که بی سؤال دهد اهل همت است
دشت گشاده را نشود بستگی نصیبسین سخا کلید در باغ جنت است
از تیغ آفتاب گل و لاله رنگ باختشبنم هنوز مست شکرخواب غفلت است
در کاسه سری که بود فکر آب و نانچون آسیا همیشه پر از گرد کلفت است
یک کشتی درست به ساحل نمی رسدزین شورشی که در سر دریای وحدت است
گوهر ز اشک ابر سرانجام می کندصائب کسی که همچو صدف پاک طینت است