غزل شمارهٔ ۱۸۷۱
آن خال لب ستاره صبح قیامت استعمر دوباره سایه آن سرو قامت است
آنجا که آفتاب حوادث شود بلنددر ابر می گریز که حصن سلامت است
بر قدر محنت است اگر پله ثوابما را ثواب کعبه ز سنگ ملامت است
ما را امید کام دل از زلف یار نیستگر می دهد به ما دل ما را، کرامت است
این تخم توبه ای که تو در خاک کرده ایموقوف آبیاری اشک ندامت است
هر شاخ گل که جلوه درین باغ می کنداز خاک برگرفته آن سروقامت است
خاکت به سر، که چوب عصا در ره طلبیک گام پیشتر ز تو در استقامت است
صائب جواب آن غزل است این که گفته اندمصحف سفید گشت، نشان قیامت است