گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۵۶

دندان نماند و حرف طرازی همان بجاستبرچیده گشت مهره و بازی همان بجاست
روز قیامت و شب هجران به سر رسیدوین راه را چو زلف درازی همان بجاست
سودی نداد سلسله پردازی جنونکز نقش پای، سلسله سازی همان بجاست
صد بار اگر چو ماه، مرا چرخ بشکندخورشید را شکسته نوازی همان بجاست
هر چند سوخت عشق حقیقی دل مرادلبستگی به عشق مجازی همان بجاست
در ابر خط نهفته نشد آفتاب توروی ترا نظاره گدازی همان بجاست
هر چند حسن را ز ستم توبه داد خطدر چشم یار عربده سازی همان بجاست
آلوده شد ز لوث ریا دامن زمینپاکی خرقه های نمازی همان بجاست
صائب چو شانه گرچه مرا دست خشک شدبا زلف یار دست درازی همان بجاست