گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۴۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارنرفت۱۲ بیت
غرور حسن به خط از دماغ یار نرفتز ترکتاز خزان زین چمن بهار نرفت
اگر چه کرد قیامت نسیم نومیدیامید من ز سر راه انتظار نرفت
ز خون فاخته دیوار بوستان غلطیدز جای خویشتن آن سرو پایدار نرفت
ز ترکتاز خزان باخت رنگ هستی راگلی که در قدم باد نوبهار نرفت
خوش است وصل که بی پرده جلوه گر گرددبه بوی پیرهن از چشم ما غبار نرفت
ز خاکمال اجل داد جان به صد خواریبه زیر تیغ تو هر کس به اختیار نرفت
فریب جلوه ساحل مخور چه نوسفرانکه هیچ کشتی ازین بحر بر کنار نرفت
کدام شاخ گل آم پیاده در بستان؟که آخر از دم سرد خزان سوار نرفت
رسیده ای به لب گور، کجروی بگذارنگشته راست، به سوراخ هیچ مار نرفت
اگر چه باد خزان رفت پاک گلشن راز آشیانه ما بوی نوبهار نرفت
به یک دو هفته گل از شاخ اعتبار افتادخوشا کسی که به دنبال اعتبار نرفت
به فکرهای پریشان گذشت ایامشکسی که همچو تو صائب به فکر یار نرفت