غزل شمارهٔ ۱۸۴۱
ز فرقت تو ز دل امشب اضطراب نرفتستاره محو شد و چشم من به خواب نرفت
چگونه بی لب او عیش من شود شیرین؟که از جدایی گل تلخی از گلاب نرفت
همیشه در ته دل بود ازو شکایت منازین خرابه برون دود این کباب نرفت
ستاره که درین خاکدان بلندی یافت؟که چون شرر ز جهان با صد اضطراب نرفت
که داد در سر خود جای، باد نخوت را؟که دست خالی ازین بحر چون حباب نرفت
چنین که من به دم تیغ می روم به شتابز کوه، سی به دریا این شتاب نرفت
نهشت گریه ما را به روی کار آیدچه ظلمها که ز آتش بر این کباب نرفت
چها نمی کشم از وعده سبکسیرشخوشا کسی که پی جلوه سراب نرفت
خوشم به مشرب صائب که بهر رهن شراببه سیر کوی خرابات بی کتاب نرفت