غزل شمارهٔ ۱۸۲۱
ز دام سوختگان عشق را رهایی نیستز لفظ، معنی بیگانه را جدایی نیست
درین زمانه چنان راه فیض مسدوستکه از شکاف دل امید روشنایی نیست
خوش است دردل شب دستگیری محتاجعبادتی که نهانی بود ریایی نیست
ز بیقراری دراست تیغ بازی منوگرنه موج مرا میل خودنمایی نیست
دل من و تو ز همصحبتان دیرینندمرا به ظاهر اگر با تو آشنایی نیست
ز فیض بی ثمری فارغ از خزان شده اممرا چو سرو شکایت ز بینوایی نیست
فغان که آبله در پرده می کند اظهارشکایتی که مرا از برهنه پایی نیست
خمش ز دعوی دانش، که جهل را صائبهزار حجت ناطق چو خودستایی نیست