گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۲۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ایینیست۷ بیت
میان خوی تو و رحم آشنایی نیستوگرنه بوسه و لب را ز هم جدایی نیست
سر کمند تغافل بلند افتاده استبه زلف او نرسیدن ز نارسایی نیست
فتاده است به آن رو شکسته رنگی منحریف چهره من کان مومیایی نیست
نشد بریده به مقراض، رشته توحیدمیانه سر منصور و تن جدایی نیست
برو خضر که من آن کعبه ای که می طلبمدلیل راهش غیر از شکسته پایی نیست
چو پشت آینه ستار تا به کی باشم؟به کشوری که هنر غیر خودنمایی نیست
در اصفهان که به درد سخن رسد صائب؟کنون که نبض شناس سخن شفایی نیست