گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۱۷

ستاره سوخته عشق را پناهی نیستدر آفتاب قیامت گریزگاهی نیست
به داغ کهنه و نو، روز و شب شود معلومبه عالمی که منم آفتاب و ماهی نیست
دل رمیده من وحشی بیابانی استکه جز زبان ملامت در او گیاهی نیست
اگرچه آه ندارند در جگر عشاقنگاه حسرت این قوم کم ز آهی نیست
فغان که در نظر اعتبار لاله رخانشکسته رنگی عاشق به برگ کاهی نیست
شکفته باش که قصر وجود انسان رابه از گشادگی جبهه پیشگاهی نیست
چگونه بال فشانم به کهکشان صائب؟مرا که قوت پرواز برگ کاهی نیست