غزل شمارهٔ ۱۸۱۱
به آسمان نرسد هر که خاک پای تو نیستفرو رود به زمین هر که در هوای تو نیست
مگر تو خود به خموشی ثنای خودگوییوگرنه هیچ زبان در خور ثنای تو نیست
شکوه بحر چه سازد به تنگنای حباب؟سپهر بیسروپا ظرف کبریای تو نیست
سپرد جا به تو هر کس ز بزم بیرون رفتتویی به جای همه، هیچ کس به جای تو نیست
کدام گهر سیراب بحر و کان را همت؟که چشمهٔ عرق از خجلت صفای تو نیست
شکر به زاغ فرسنی و استخوان به هماچه رمزها که نهان در کف عطای تو نیست
مگر ز نعمت دیدار سیر چشم شودوگرنه هر دو جهان در خور گدای تو نیست
مگر قبول تو آبی به روی کار آردوگرنه بندگی چون منی سزای تو نیست
بساز از دل سنگین خویش آینهایکه هیچ آینه را طاقت لقای تو نیست
جواب آن غزل است این که گفت مرشد رومچه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست