گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۱۰

چه خستگی است که در چشم ناتوان تو نیست؟چه دلخوشی است که در گوشه دهان تو نیست
گذشته ایم به اوراق لاله زار بهشتنظر فریب تر از خار گلستان تو نیست
ز فکر چون به میان تو ره توان بردن؟که راه فکر به باریکی میان تو نیست
غزال قدس نیاید ز لاغری به نظروگرنه کوتهی از زلف دلستان تو نیست
ز امتحان تو شد کوه طور صحراگرددل ضعیف مرا تاب امتحان تو نیست
نه بوسه ای، نه شکرخنده ای، نه دشنامیبه هیچ وجه مرا روزی از دهان تو نیست
ز شیوه تو چنان عام شد گرفتاریکه سرو و سوسن آزاد در زمان تو نیست
همیشه از رگ گردن، سنانش آماده استسری که در قدم خاک آستان تو نیست
بناز بر نفس آتشین خود صائبکه هیچ سینه بی جوش در زمان تو نیست