گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۸۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اهشکست۱۵ بیت
دل از مشاهده آن خط سیاه شکستفغان که پشت مرا گرد این سپاه شکست
زمانه چون ورق انتخاب از صد فردترا ز جمع بتان گوشه کلاه شکست
نفس ز سینه من زخمدار می آیدز بس که در دل مجروح تیر آه شکست
شکسته دل ما می شود ز عشق درستکه آفتاب تواند خمار ماه شکست
همان چو می شدم از شیشه شکسته رواناگر چه آبله صد شیشه ام به راه شکست
به پرتوی که ز خورشید عاریت گیرندچو ماه نو نتوان گوشه کلاه شکست
دل درستی اگر هست آفرینش راهمان دل است که از خجلت گناه شکست
هنوز حسن به شوخی نبسته بود کمرکه چشم من به میان دامن نگاه شکست
شکست شهپر پرواز یک جهان دل راستمگری که ترا گوشه کلاه شکست
حضور عاشق یکرنگ را غنیمت دانکه رنگ کاهربا را فراق کاه شکست
ز مومیایی توفیق نیستم نومیدکه همچو سنگ نشان پای من به راه شکست
امان نداد کسادی که سر برون آریمبهای یوسف ما در حریم چاه شکست
به مومیایی خورشید کسی درست شود؟ز شرم حسن تو زینسان که رنگ ماه شکست
دلیر بر صف افتادگان چو برق متازکه رنگ بر رخ آتش ازین گیاه شکست
کجا درست برآید سبوی ما صائب؟ز چشمه ای که مکرر سبوی ماه شکست