غزل شمارهٔ ۱۷۸۶
ز اضطراب دل آن زلف تابدار شکستز خامکاری این میوه شاخسار شکست
ادب گزین که چو منصور هر که شوخی کردادیب عشق سرش را به چوب دار شکست
چو غنچه هر که به لخت جگر قناعت کردکلاه گوشه تواند به روزگار شکست
نفس ز سینه من زخمدار می آیدکه اشک در جگرم تیغ آبدار شکست
سپند آتشم از جوش خون گل، که مبادفتد به بیضه بلبل درین بهار، شکست
به اشک تاک بشویید زخمهای مراکه شیشه بر سر من خشکی خمار شکست
چنان ز شوکت حسن تو انجمن شد تنگکه شمع را مژه در چشم اشکبار شکست
دلم شکست ز گرد ملال، طالع بینکه آبگینه ز سنگینی غبار شکست
که دیده است ظفر از شکستگان باشد؟خزان چهره من رنگ نوبهار شکست
ز اضطراب دل ایمن چسان شوم صائب؟که شیشه در بغل من هزار بار شکست