گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۸۴

ز خط غبار بر آن لعل آتشین ننشستز برق حسن، سیاهی بر این نگین ننشست
به گرد راه تو بیباک، چشم بد مرساد!که همچو گرد یتیمی به هر جبین ننشست
به محفل تو کسی داد بیقراری دادکه تا نسوخت چو پروانه، بر زمین ننشست
ز ترکتاز قیامت نکرد قامت راستبه هیچ سینه غبار غم این چنین ننشست
چه نقش دید ندانم دل رمیده من؟که یک نفس به نگین خانه، این نگین ننشست
حدیث کوه غم عاشقان نسیم صباستترا که قطره شبنم به یاسمین ننشست
نماند بوته خاری جهان امکان راکه بر امید تو صیاد در کمین ننشست
چنین که سنگ ملامت نشست بر سر منبه تاج پادشهان گوهر این چنین ننشست
قدم ز غمکده اختیار بیرون نهکه در بهشت رضا هیچ کس غمین ننشست
به نوشخند قناعت کجا شوی خرسند؟ترا که حرص به صد خانه انگبین ننشست
چو زلف و خط کس ازان روی کامیاب نشدبه دور حسن تو نقش کسی چنین ننشست
دلم به حلقه زلف تو تا نظر انداختدگر به هیچ نگین خانه، این نگین ننشست
همین نه روز من از خط سیاه شد صائبکه نقش یار هم از خط عنبرین ننشست