گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۸۳

کسی که بوی شراب از کدو تواند شستز کاسه سر خود آرزو تواند شست
ز دست بسته، گره گر گشاده می گرددمرا غبار غم از دل سبو تواند شست
سیاهی از دل شب، دیدنش برد چون شمعبه آب دیده خود هر که رو تواند شست
رسد به دامن خورشید دست آن شبنمکه دل ز عالم پر رنگ و بو تواند شست
ترا احاطه نکرده است آنچنان غفلتکه گرد خواب ز رویت وضو تواند شست
مرا ز طبع روان هم گشاده گردد دلز سبزه زنگ اگر آب جو تواند شست
دل و زبان منافق یکی شود با همبه هر دو دست اگر گربه رو تواند شست
برون ز طبع کهنسال، حرص را نبرداگر چه شیب، سیاهی ز مو تواند شست
درین بساط به جز شربت شهادت نیستمیی که تلخ مرگ از گلو تواند شست
به حرف و صوت نگردد ز زنگ آینه پاکچه غم ز خاطر من گفتگو تواند شست؟
اگر چه گریه من شست نقش از دل سنگنشد که از دل من آرزو تواند شست
نشد ز گریه دلم را گشایشی صائببه اشک، شمع چه زردی ز رو تواند شست؟