غزل شمارهٔ ۱۷۸۰
نبرده رعشه پیری ترا ز فرمان دستز هر چه از تو جدا می شود بیفشان دست
اگر ز خرده جان چشم روشنی داریمدار سوختگان را ز طرف دامان دست
اگر به دامان مطلب نمی رسد دستمخوشم که نیست مرا کوته از گریبان دست
ازان سفید بود روی صبحدم که نزدبه غیر دامن شبها به هیچ دامان دست
ز اختیار برون است بیقراری منکه رعشه را نتواند نمود پنهان دست
مکن چو غنچه گره، خرده زری که تراستکه از گرفتگی آید برون به احسان دست
چه سود نعمت بسیار، بی نصیبان را؟که آورد ز دل بحر خشک مرجان دست
ز کار بسته خود وا نمی کند گرهیاگر چه هست سراپای سرو بستان دست
بود ز داغ عزیزان سیاه روز مدامنشوید آن که درین نشأه ز آب حیوان دست
ز خوشه های گره، همچنان گرانبارمچو تاک اگر چه مرا هست صد هزاران دست
اگر نه شمع ازان روی آتشین داغ استز اشک چون همه شب می گزد به دندان دست؟
دعا به پرده شب زود مستجاب شودمکش چو شانه ازان زلف عنبرافشان دست
چو لاله سر زند از خاک سرخ رو صائببه آب تیغ، شهیدی که شست از جان دست