گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۷۵

به غیر دل که عزیز و نگاه داشتنی استجهان و هر چه در او هست، واگذاشتنی است
نظر به هر چه گشایی درین فسوس آباددریغ و درد بر اطراف او نگاشتنی است
چه بسته ای به زمین و زمان دل خود را؟گذشتنی است زمان و زمین گذاشتنی است
ترا به خاک زند هر چه را برافرازیبه غیر رایت آهی که برفراشتنی است
همین سرشک ندامت بود دل شبهادرین زمین سیه، دانه ای که کاشتنی است
به شکر این که ترا چشم دل گشاده شده استبه هر چه هست، ز عبرت نظر گماشتنی است
کسی که درد دلش را فشرده، می داندکه درد نامه صائب به خون نگاشتنی است
اگر به خون ننویسی، به آب زر بنویسکه عزت سخن اهل درد، داشتنی است