غزل شمارهٔ ۱۷۷۱
ازان مرا شب و روز سیاه هر دو یکی استکه با غرور تو، آه و نگاه هر دو یکی است
فغان که پیش سبکدستی تو بی پرواشکستن دل و طرف کلاه هر دو یکی است
کسی است پیرهن تن محیط وحدت راکه چون حباب، سرش با کلاه هر دو یکی است
درین بساط به تمکین خود مشو مغرورکه پیش سیل فنا، کوه و کاه هر دو یکی است
چنان گزیده اعمال زشت خویشتنمکه نامه من و مار سیاه هر دو یکی است
بلند و پست جهان پیش خودپرستان استز خود برآمده را بام و چاه هر دو یکی است
ترا که ذوق تماشاست گل بچین صائبکه خس به دیده من با نگاه هر دو یکی است