غزل شمارهٔ ۱۷۷۰
چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی استبقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالمبه خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است
چنان ربوده این باغ و بوستان شده امکه نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است
فسردگی و کدورت شده است عالمگیرجوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است
چنان گزیده دنیای بد گهر شده امکه پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است
مکن به بدگهران مردمی که آتش راچه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است
چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است
توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتازوگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است
اگر دو بین ز دو رنگی نگشته ای صائبشب جدایی و روز شمار هر دو یکی است