گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۶۷

میی که درد ندارد صفای درویشی استگلی که رنگ نبازد لقای درویشی است
نسیم پیرهن یوسف از تهیدستیخجل ز نافه پشمین قبای درویشی است
به سوزنم نتوان دوخت بر لباس حریردلم ربوده آهن ربای درویشی است
دلم ز سیل حوادث نمی رود از جایبه کوه، پشت من از متکای درویشی است
شعاع مهر که تیغش به ابر می سایداتاقه سر خورشید سای درویشی است
هزار تنگ شکر خواب در بغل داردچه راحت است که با بوریای درویشی است
غبار حادثه در خلوتش ندارد راهدلی که آینه دانش ردای درویشی است
چرا به مشعل زرین شاه رشک برد؟چراغ زنده دلی در سرای درویشی است
ز چنگ نعمت الوان خرید خون مراچه لذت است که با شوربای درویشی است
ز نغمه سنجی داود، گوش می گیرددلی که حلقه به گوش نوای درویشی است
شمیم نافه ز پشمینه پوشی فقرستحلاوت شکر از بوریای درویشی است
نفس گداخته خود را به گوشه ای برسانکه حب جاه چو سگ در قفای درویشی است
کجا به خرقه شود حاصل آشنایی فقر؟خوشا کسی که به دل آشنای درویشی است
خمیر صاف نهادان قدس را مالیداگر چه طینت آدم ز لای درویشی است
به رستگاری جاوید چون ننازد فقر؟محمد عربی رهنمای درویشی است
من شکسته زبان مدح فقر چون گویم؟زبان معجزه مدحتسرای درویشی است
سخن رسید به نعت رسول حق صائبببوس خاک ادب را که جای درویشی است