غزل شمارهٔ ۱۷۲۹
بهشت یک ورق از لاله زار دماغ من استبهار برگ خزان دیده ای ز باغ من است
ز درد و داغ، بهاری است عشق شورانگیزکه سنبلش ز پریشانی دماغ من است
اگر به شیشه گردون کنند، می شکندز جوش عشق شرابی که در ایاغ من است
دلی که سوخت به داغ خلیل، می داندکه آتش دگران است عشق و باغ من است
اگر چه کنج لب یار را حلاوتهاستکجا به چاشنی گوشه فراغ من است؟
غبار دیده یعقوب، سد راه شده استوگرنه یوسف گم گشته در سراغ من است
دگر دل که خراشیده ام نمی دانم؟که ناخن مه نو در کمین داغ من است
مرا چگونه کند صائب آسمان خس پوش؟که نور روزن خورشید از چراغ من است